X
تبلیغات
داستان های من و تو

داستان های من و تو

داستان های من و تو

یک روز لوبیا به نخود گفت:"زن من می شی؟!"

نخود از خجالت قرمز شد و گفت:" خدا مرگم بده! این چه جور خواستگاری کردنه؟!"

لوبیا گفت:"ای بابا! مگه چه کار باید بکنم؟!"

نخود گفت:" نه سلامی ، نه علیکی!"

لوبیا به خود امد و گفت:"ببخشید.سلام علیکم! زن من می شی؟!"

نخود گفت:" دِ بیا! این چه جور خواستگاری کردنه؟!"

لوبیا گفت:" ای دفعه اشکالش چی بود؟"

نخود تکانی به سرو گردنش داد و گفت:" ننه ای، بابایی، کس و کاری نداری که بیاری

خواستگاری؟"

چشم های لوبیا از اشک خیس شد و گفت:" تمام افراد خانواده ام در یک جنگ نابرابر به

دست ادم های شکم گنده کشته و خورده شدند."

نخود گفت:" حالا گریه نکن! چون این بلا هم بر سر پدرو مادر من اومده."

لوبیا گفت:" تسلیت عرض می کنم.حالا بعد از همه این حرفا زن من می شی؟"

نخود در حالی که به اسمان نگاه می کرد، گفت:"یک نخود تنها به هیچ دردی

نمی خوره،جز اینکه زن یک لوبیای تنها بشه."

لوبیا گفت:" واسه من شعر نگو! زن من می شی یا نه؟"

نخود لبخندی زد و گفت:" با اجازه نویسنده و خواننده های این قصه :

بله!"

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱۱ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 24) ]


شیر تو شیر...

    

 

یکی بود،یکی دیگرهم نبود.روزی و روزگاری،

 

شیری دمش را روی کولش گذاشت و از جنگل به شهر رفت تا ببیندآن جا چه خبر است .

آدم ها چه چه کار می کنند.همان دقیقه ی اول،

در خیابان دوم،سر کوچه ی سوم،عده ای از آدم ها را دید که جلو مغازه ی چهارم صف

کشیده اند.با کنجکاوی جلو رفت و سرک کشید،

اما نفهمیدچه خبر است.از یک نفر که آخرهای  صف بود پرسید:

((آقای آدم !چه خبر؟))

آقای آدم گفت:((خبری نیست،به جز سلامتی!))شیر گفت:

((منظورم این است که اینجا چه خبر است؟این آدم ها چرا به هم پشت کرده اند؟))آقای

آدم که متوجه اشتباهش شده بود،با عصبانیت گفت:

((مگر کوری!خب شیر می دهند دیگر،تو هم اگر شیر می خواهی برو پشت سر

من.))شیر که از تعجب یال هایش سیخ شده بود،گفت:

((شیر می دهند !یعنی مرا می دهند؟))آقای آدم که حوصله اش سر رفته بودگفت:

((تو را نمی دهند عرض کردم شیر می دهند، شیر شیشه ای.اگر شیشه ی خالی

نداری بهتر است بی خود این جا نایستی!))شیر گفت:((به روی چشم.))و در حالی که

هنوز یالهایش سیخ بود با خود گفت:((شیر دیگر چه نوبری است !مگر به غیر از ما شیر

دیگری هم در این دنیا وجود دارد؟!آن هم شیری که توی شیشه جا بگیرد!))در همین

موقع خانمی را دید که با دو شیشه ی سفید رنگ از مغازه خارج شد.شیر به ریش آنها

خندید:((هه هه هه !آدم های شیر ندیده!به دوغ می گویند شیر!))شیر به راهش در آن

خیابان ادامه داد.رفت و رفت تا این که مغازه ای تو جهش را جلب کرد. اولش فکر کرد آن

جا مغازه ی مگس فروشی است؛چون پر از مگس های ریز ودرشت بود.با خود

گفت:((این آدم ها چه چیز ها که نمی فروشند!)اما بعد متوجه چیزهای چرب و

چیلی توی مغازه شد.دلش می خواست بداند آن ها چه هستند.بچه ای را که از آن جا

می گذشت صدا کرد:((آهای!بچه ی آدم!بیا این جا ببینم.))بچه جلو آمد و گفت:((بله آقا

شیره.)) شیر به پشت شیشه ی مغازه اشاره کردو گفت:((این ها چیه که دل مگس ها

را برده؟!))  ..................................


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱۱/٩ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 20) ]


همه اش به خاطر یک تکه پنیر....

چند روزی بود که کلاغ گلویش درد می کرد.

مدتی هم بود که قالب پنیری به منقارگرفته بود و نمی توانست آن را قورت بدهد.

گلویش مثل لولای یک در قدیمی خشک بود و  به سختی باز می شد.

پس دفترچه ی بیمه اش را برداشت و رفت پیش دکتر.

عجبا!دکتر کسی نبود جز آقا روباهه!کلاغ جا خورد،

خواست برگردد،اما دلش را به دریا زد و نشست روی صندلی.دکتر روباه با لبخندی

تاریخی و معنی دار نگاهش کرد و گفت:

((به به!دوست قدیمی، کمی تا قسمتی صمیمی،بد نباشد!از این طرف ها!))

کلاغ به گلویش اشاره کرد و به جای قارقار،قد قد کرد.

آخر می ترسید دهان باز کند و روباه پنیرش را بالا بکشد.روباه دستی به پرهای گردن

کلاغ کشید و گفت:((طفلک،گلویت درد می کند؟))کلاغ کله اش را تکان

داد،یعنی((بله.))روباه باز دوباره همان لبخند تاریخی و معنی دارش را بر لب آورد و چراغ

قوه را برداشت،روشنش کرد و به کلاغ گفت:

((دهانت را باز کن و بگو آآآآ...!))

کلاغ همان طور که پنیر را محکم گرفته بود،کله ی سیاهش را بالا انداخت و گفت:...

(())فکر می کنید چیزی گفت؟نه،

او عاقل شده بود،می دانست اگر دهانش را باز کند تاریخ تکرار می شود.پس هیچی

نگفت.روباه عصبانی شد:_مسخره بازی در نیاور !زود باش دهانت را باز کن!_...   ._


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱۱/٧ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 26) ]


شوخی...

حکایت فرموده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود،

روزی کلاغی و دارکوبی و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند.

این سه دوست خیلی اهل شوخی و مزاج بودند.

آن ها همه چیز و همه کس را دست می انداختند

و به ریش و سبیل همه می خندیدند.

در این سفر هنگامی که هواپیما اوج گرفت

با یکدیگر گفتند:

((بچه ها بیایید سر به سر خانم مهمان دار بگذاریم و کلافه اش کنیم.))

آن گاه از این فکر شیطانی بسیار خندیدند و از شدت خنده بر جای خود لولیدند.پس،

اول کلاغ دکمه ای را که بالای سرش بود فشار داد و چراغش روشن شد.

این دکمه مخصوص احضار مهمان دار بود.

بانویی که مهمان دار بود و زیبا و با ادب بود،آمد و در کمال مهمان نوازی گفت:

((بفرمایید جناب آقای کلاغ،کاری داشتید؟))


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱۱/٦ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 15) ]


آقا دیب دارین؟؟؟(طنز خنده دار)

 

یارو زبونش می‌گرفته،

میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه:

دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب

دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

کارمنده می گه: والا ما

تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو می گه: بابا دیب،

دیب!

طرف می‌بینه نمی فهمه،

می ره به رئیس داروخونه می گه.

اون میآد می پرسه: چی

می‌خوای عزیزم؟

یارو می گه: دیب!

رئیس می پرسه: دیب دیگه

چیه؟


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱۱/٤ ] [ ۸:٥۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 46) ]


دوست همیشگی من....

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود .


یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در

حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است ، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات

دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .


مافوق به سرباز گفت :


اگر بخواهی می توانی بروی ،

اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟


دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !


حرف های مافوق ، اثری نداشت ،

سرباز اینطور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود .


اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش

کشید و به پادگان رساند .


افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با

مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :


من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، خوب ببین این دوستت مرده !


خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !


سرباز در جواب گفت : قربان البته که ارزشش را داشت .


افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟


سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم ، هنوز

زنده بود ، نفس می کشید ، اون حتی با من حرف زد !


من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .


اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!


ازت متشکرم دوست همیشگی من !!!
 
دوست خوبم ! فرصت سلام تنگ است ! که ناگزیر و خیلی زودتر از آنچه در خیالت است

باید خداحافظی را نجوا کنی . فرصت برای با هم بودن ، ممکن است بقدر پلک بر هم

زدنی دیر شده باشد . اما همین لحظه را اگر غنیمت نشماری ، افسوس و دریغ ابدی را

باید به دوش بکشی ! تنها راه رسیدن به دهکده شادی ها ،

گذر از پل دوستی هاست . اگر پای ورقه دوستی ها

، مهر صداقت نخورده باشد ، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است .

صداقت ، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است . برای ماندن در یاد و خاطر و

دل دیگران ، باید یکدلی و دوست داشتن رو با عشق پیوند زد که راز جاودانگی عشق در

همین است و بس !

[ ۱۳٩٢/۱۱/٤ ] [ ۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 11) ]


آهنگر بیمار....

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید .

روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید :

« تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند دوست داشته باشی ؟

آهنگر سر به زیر آورد و گفت :« وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم

یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم . سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم

تا به شکل دلخواهم درآید .

اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود

اگر نه آن را کنار می گذارم

. همین موضوع باعث شده است که همیشه

به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا ! مرا در کوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار ! »

[ ۱۳٩٢/۱۱/۳ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 12) ]


زمونه ... آی زمونه ... آی زمونه ...


 

سال ها پیش دو نفر بودن که در یک واحد مشغول خدمت سربازی بودند یکی از آنها یک

جوان پولدار ( علی) و دیگری یک جوان از قشر عادی ( رضا ) جامعه بود .

کم کم بین این دو نفر دوستی عمیق شکل می گیره بطوریکه این دو نفر را همه به

عنوان دو برادر می شناختند . تا اینکه خدمت علی تمام می شه

و پس از کلی گریه و زاری از دوستش جدا می شه و بر می گرده به شهر شون ( تهران )

سه ماه بعد نیز خدمت رضا هم تمام شده و اون نیز به شهرستان خودشون بر می گرده

ولی پس از رسیدن به شهرشون و چند روز اقامت در آنجا دلش برای آن دوست دیگرش

تنگ شده اسباب سفر را جمع می کنه و به تهران میاد تا دوستشو ببینه .
 
بالاخره پس از کمی جستجو و طبق آدرسی که داشت خانه علی را پیدا می کنه و زنگ

خونه را می زنه مادر علی در را باز می کنه و اون خودشو به مادر علی معرفی می کند

مادر میگه که پسرش بیرون است و تا ساعتی دیگر برمی گرده خلاصه با اصرار اونو داخل

خونه می بره و پذیرایی شایانی ازش می کنه تا اینکه پسرش میاد بعد از اینکه علی

میاد و دوستشو می بینه با خوشحالی همدیگرو بغل می کنند و خلاصه چند روزی را

اونجا در خانه دوستش می ماند .


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 45) ]


ساعت چنده ؟!

مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده ؟؟

پیرمرد : معلومه که نه .

- چرا آقا ... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟

- یه چیزایی کم میشه ... و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه .

- ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری ؟؟

- ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از

من ساعت رو بپرسی نه ؟؟

- خوب ... آره امکان داره .


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 17) ]


فال طنز ازدواج دختران مجرد!!!!!!!!!

 

فروردین : انتظار به پایان رسید و بعد از سالها انتطار و فراز و نشیب و غم و غصه و اشک و

نا امیدی، به زودی ازدواج می کنی و به خانه بخت می روی، اما شب عروسی هنگام

صرف شام برق می رود و داماد فرار می کند.

اردیبهشت: کسی در این دنیا هست که هر لحظه به تو فکر می کند و بی تو زنده نیست

و نفس نمی کشد و قلبش نمی زند و اگر با او تماس نگیری، به کما می رود.او به زودی

به خواستگاریت میاید و تو را با اسب سفید به قصر خوشبختی ها می برد

خرداد : امروز دوست مامانت بعد از سالها زنگ می زنه خونه شما و با مامانت حرف

می زنه و تورو واسه پسرش خواستگاری می کنه . البته تا سه سال دیگه نمی تونید

ازدواج کنید چون پسره زندانه و سه سال از حبسش مونده.

تیر: تو با هر کسی که ازدواج کنی یکسال نشده پست می دن و باز برمی گردی

خونه بابات.


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 16) ]


فال طنز ازدواج پسران مجرد!!!

 

 فروردین : 46 بار به خواستگاری میری و جواب رد می شنوی

اما در 47 امین بار در حالیکه در اوج ناامیدی هستی جواب بله رو میگیری و در کنار

همسرت سالها به خوبی و خوشی زندگی می کنی.

اردیبهشت : تا یکسال دیگه با دختر مورد علاقه ات ازدواج می کنی اما هنوز به شش ماه

نکشیده بینتون اختلاف می افته و کار به طلاق می رسه . دختره مهریه اش که 3000

سکه طلا هستش رو اجرا می زاره و تو به زندان می افتی تو زندان معتاد میشی و

هرویین مصرف می کنی و بعد از چندسال تحمل سختی و رنج در گوشه زندان میمیری.

خرداد : تا دو سال دیگه ازدواج می کنی و با یک دختر بسیار زیبا که خیلی هم دوستش

داری اما شب عروسی موقعی که می خوای بری رو تخت پات به لبه تخت گیر می کنه و

می افتی سرت می خوره به پایه تخت و درجا میمیری


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 19) ]


روشهای سادیسمی کردن مرد ( خانم ها حتما بخونن )

. دائما به شوهرتان بگویید :

ولی خودمونیم ها ، تو بیریخت ترین خواستگارم بودی !



. غذای شور و سوخته جلوی شوهرتان بگذارید و قبل از اینکه به غذا لب بزند بگویید :


اینقدر بدم میاد از مردایی که از غذای زنشون ایراد می گیرن !



. هروقت شوهرتان برای شما دسته گل خرید ، بگویید :

اِ ، باغچه همسایه چه گلهای قشنگی داره ! چرا کندیشون ؟!



. هر وقت شوهرتان برای شما حرفای عشقولانه زد ،

به طرز فجیعی از ته حلق بگویید :

هوووووووووووووووووق !



. هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ،

به او محل نگذارید و بروید توی اتاقتان روزنامه بخوانید !



.هر وقت دیدید شوهرتان مشغول تماشای مسابقه فوتبال می باشد ،

به بهانه تماشای عمو پورنگ ، سریع کانال را عوض نمایید !



.دائماً در حضور شوهرتان ،

از عرضه و توانایی های مردان دیگر تعریف کنید !



.برای تولد شوهرتان ، مسواک وخمیر دندان کادو بگیرید و بگویید

که عزیزم امیدوارم صد سال زنده باشی

و دیگه هیچوقت دهنت بوی گند نده !


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 25) ]


داستان جالب و خنده دار ایرانی ها در اون دنیا....

ایرانی ها در اون دنیا


میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که:

آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن

اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید،

همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده

نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده...

یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد!



آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا

دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم

بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن .

خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه،

فرزندان من هستند وبهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی،

خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی درد سرواقعی یعنی چی!!!



جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره

شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟

جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟

شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه...

این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این

طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!

تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...

حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!

جبرئیل جان، من برم ....

اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٤ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 21) ]


زنان ایرانی در مترو...

آثار فوق العاده زیبایی از خانم الهام عطایی آذر با عنوان

“ورود آقایان ممنوع” یا “زنان ایرانی در مترو”



ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 27) ]


بنده خدا فقط سلام کرد...

دختری از کوچه باغی میگذشت


یک پسر در راه ناگه سبز گشت


در پی اش افتاد و گفتا او سلام


بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام


دختر اما ناگهان و بی درنگ


سوی او برگشت مانند پلنگ


گفت با او بچه پروی خفن


می دهی زحمت به بانویی چو من؟


من که نامم هست آزیتای صدر


من که زیبایم مثال ماه بدر


من که در نبش خیابان بهار


میکنم در شرکت رایانه کار


دختری چون من که خیلی خانمه


بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه


دختری که خانه اش در شهرک است


کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت


در چه مورد با تو گردد هم کلام


با تو من حرفی ندارم والسلام!!!

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٠ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 24) ]


جلسه خواستگاری عجیب و غریب...


مادر داماد : ببخشین ، کبریت دارین؟
خانواده عروس : کبریت ؟! کبریت برای چی!؟
مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بکشه...
خانواده عروس : پس داماد سیگاریه....!؟
مادر داماد : سیگاری که نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سیگار می چسبه...
خانواده عروس : پس الکلی هم هست..!؟
مادر داماد : الکلی که نه... والا قمار بازی کرده و باخته ! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازی می کنه...!؟
مادر داماد : آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن...
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
مادر داماد : زندان که نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن...
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...
خانواده ی عروس : زنش !!!؟؟؟

نتیجه اخلاقی : همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته باشین

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٠ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 16) ]


داستان خر و زنبور....

در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند.

روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از

قضا، گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود،

می کند و زنبور بیچاره که.....


خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند،

زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش

بیرون می پرد. خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند،

عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد.

به صدای عربده خر،

ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.

خر می گوید :

« زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»

ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند.

سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها

می برند و طفلکی زنبور شرح


میدهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن

زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.

ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد،

از خر عذر خواهی می کند و می گوید:

« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»

خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند

که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم.

ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند.

زنبور با آه و زاری می گوید:

« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم.

آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟

»ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید: «

می دانم که مرگ حق تو نیست.

اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که

با خر طرف شود همین است»

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٠ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 6) ]


اینا زنن یا مرد..


تو خونه مشغول کار بودم که دخترم بدو بدو اومد پرسید
دخترم: مامان، تو زنی یا مردی؟
من: زنم دیگه، پس چی ام؟
دخترم: بابا، چی؟ اونم زنه؟
من: نه مامانی، بابا مرده.
دخترم: مامان تو زنی یا مردی؟
من: زنم دیگه پس چی ام؟
دخترم: راست میگی مامان؟
من: آره چطور مگه؟
دخترم: هیچی مامان! دیگه کی زنه؟
من: خاله مریم، خاله آرزو، مامان بزرگ
دخترم: دایی سعید هم زنه؟
من: نه اون مرده!
دخترم: از کجا فهمیدی زنی؟
من: فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام.
دخترم: یعنی از چی؟ از قیافه ات؟
من: از اینکه خوشگلم.
دخترم: یعنی هر کی خوشگل بود زنه؟
من: آره دخترم.
دخترم: بابا از کجا فهمید مرده؟
من: اونم از قیافش فهمید. یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد خوشگل نیست مرده!
دخترم: یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن؟
من: آره تقریبا.
دخترم: ولی بابایی که از تو خوشگل تره.
من: اولا تو نه، شما، بعدشم باباییت کجاش از من خوشگل تره؟
دخترم: چشاش.
من: یعنی من زشتم مامان؟
دخترم: آره.من: مرسی.
دخترم: ولی دایی سعید هم از خاله خوشگلتره!!
من: خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست.
دخترم: چی؟ اون حرفه که الان گفتی چی بود
من: استثنا، یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه.
دخترم: مامان من مردم؟

 


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 30) ]


وقتی دخترها سربازی میرن!!!


1-قضیه ی فرار از سربازی به کل منتفی میشه و همه(پسرا)میخوان برن سربازی.حتی

اونایی هم که قبلا رفتن میخوان دوباره برن!!!.

۲-غذای پادگان ها نسبت به گذشته بهتر میشه.(دخترا میخوان هنراشون رو نشون بدن)


۳-حمام و دستشویی های پادگان بالاخره روی بهداشت رو هم میبینن.

۴-هیچکس دیگه دنبال معافیت نمیره حتی کور و کچل ها هم میخوان بیان سربازی.

۵-فرهنگ عمومی پادگان افزایش پیدا میکنه.دیگه سربازا فحش رکیک به هم نمیدن از

شوخی هم خبری نیس.(بخاطر حضور بانوان)

۶-ازدواج دانشجویی و لاو ترکوندن کم شده و ازدواج در پادگان و عشق من همسنگر من

مد میشه.

۷- همیشه میتونی یکی رو پیدا کنی که پوتین و جوراباتو بشوره.

۸-خاموشی از ۹ شب به ۵/۱۲ الی ۱ شب میرسه.

۹-بعد از شش ماه که از سربازی برگشتی اندازه ی شش سال خاطره داری...!!!!

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 26) ]


سرگذشت ازدواج دوتا گربه عاشق/ طنز تصویری

دوتا گربه ازدواج کردند

 

اوایل زندگی عاشقانه ای داشتند


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 18) ]


مرکز خرید شوهر....




یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند

که شوهر آنان باشد . این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که

به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد .

اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند

و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار

می توانست از این مرکز استفاده کند .

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا

شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند .

در اولین طبقه ، بر روی دری نوشته بود : "

این مردان ، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند . "


دختری که تابلو را خوانده بود گفت : " خوب ، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است

ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند ؟ "

پس به طبقه ی بالایی رفتند ...

در طبقه ی دوم نوشته بود : " این مردان ، شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست

داشتنی و چهره ی زیبا دارند . "

دختر گفت : " هوووومممم ... طبقه بالاتر چه جوریه ... ؟ "

طبقه ی سوم : " این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی

زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند . "

دختر : " وای ... چقدر وسوسه انگیز ... ولی بریم بالاتر . " و دوباره رفتند ...

طبقه ی چهارم : " این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند .

دارای چهره ای زیبا هستند . همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و

اهداف عالی در زندگی دارند . "

آن دو دختر واقعا به وجد آمده بودند ...

دختر : " وای چقدر خوب . پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه ؟ "

پس به طبقه ی پنجم رفتند ...

آنجا نوشته بود : " این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند

! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم ! "

[ ۱۳٩٢/۱٠/۸ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 36) ]


نکن ! نکن ! نکن !



1- شش سال اوّل زندگی

• گریه نکن
• شیطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پی‌ پی نکن
• مامانت رو اذیّت نکن
• روی دیوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پریز برق نکن
• دمپایی بابا رو پات نکن
• به خورشید نگاه نکن
• شب ها تو جات جیش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بی ‌تربیته بازی نکن
• اسباب‌ بازی‌ ها رو تو دهنت نکن
• زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

2- دوره دبستان

• موقع رفتن به مدرسه دیر نکن
• پات رو تو جامیزی نکن
• ورق های دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دختر های مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاک ‌کن رو خیس نکن
• حیاط مدرسه رو کثیف نکن
• با دختر های شمسی خانوم آمپول بازی نکن
• دست تو کیف بغل دستیت نکن
• تخته ‌سیاه رو خط‌ خطی نکن
• گچ رو پرت نکن
• تو راهرو سرو صدا نکن
• تو کلاس پچ ‌پچ نکن
• ATARI بازی نکن


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/۱٠/۸ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 25) ]


طنز : حرف های قبل و بعد از !

پیش از ازدوج  ......


پسر : آره . خیلی انتظار برام سخت بود   .


دختر : می خوای ترکت کنم ؟


پسر : نه ! حتی فکرشم نکن .


دختر : دوستم داری ؟


پسر : البته ! خیلی زیاد !


دختر : تاحالا به من خیانت کردی ؟


پسر : نه ! این که اصلاً سوال کردن نداره ؟


دختر : منو می بوسی ؟


پسر : هر فرصتی که گیر بیارم !


دختر : کتکم می زنی ؟


پسر : دیوونه ای ؟ من از اون جور آدما نیستم !


دختر : می تونم بهت اعتماد کنم ؟


پسر : بله !


دختر : عزیزم !
 
بعد از ازدواج ......


کافیه عبارات را از پایین به بالا بخونید !

[ ۱۳٩٢/۱٠/٧ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 17) ]


داستان کوتاه دیوانه باهوش...

 

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و

مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.


هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره

های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب

انداخت و آب مهره ها را برد.


مرد حیران مانده بود که چه کار کند.


تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره

چرخ برود.


در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط  تیمارستان

نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:


از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣

مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.



آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید

راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.


پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.


هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:

خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.


پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟


دیوانه لبخندی زد و گفت:

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم

[ ۱۳٩٢/۱٠/٦ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 27) ]


در سفرها مجردی به همه چیز فکر کنید!

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"

عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای

ماهیگیری به کانادا برویم"


ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.

این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین

لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا

هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم

داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی

آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما

بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که

همسرش خواسته بود انجام داد


هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما

ظاهرش خوب ومرتب بود


همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته

است یا نه ؟


مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،

چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم .

اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"


جواب زن خیلی جالب بود


زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت

گذاشته بودم ؟!؟!؟!

 

[ ۱۳٩٢/٩/٢۸ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 39) ]


پدر.....

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود

نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش

پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.


پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین

الان بهتون گفتم: کلاغه.


بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت

در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز

کرد و به


پسرش گفت که آن را بخواند.


در آن صفحه این طور نوشته شده بود:


امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که

کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳

بار به او گفتم که نامش کلاغ است.


هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او

جواب می‌دادم و به هیچ وجه

 

عصبانی  نمی‌شدم و در عوض

علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

[ ۱۳٩٢/٩/٢٧ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 14) ]


حکایت موسی و بهشت.....

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند :

آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد :

آری ! موسی با حیرت می پرسد :

آن شخص کیست ؟ خطاب میرسد :

او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد :

میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد :

مانعی ندارد !

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات

می کند و می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ،

آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟

قصاب در جواب می گوید :

مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ،

آن گاه با هم به خانه می رویم ،

موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که

او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد

در پارچه ای پیچید و...

کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید :

کار من تمام است برویم ،

سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ،

رو به موسی کرده و می گوید :

لحظه ای تامل کن !

موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ،

آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد .

شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به

خودجلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ،

پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ،

سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به  او داد ،

دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت :

مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید :

پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی .

سپس قصاب پیرزن را مجدداً

در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با

تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را

این گونه نگهداری کنم  و از همه جالب تر آن که

همیشه این دعا را برای من می خواند که "

انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی ! "


چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی !


موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و

تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد !

[ ۱۳٩٢/٩/٢٧ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 14) ]


داستان گربه را دم حجله کشتن....

میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود

داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است.

پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد

و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند.

بر خلاف نظر همه ،

او میگوید که میتواند دخترک را رام کند.

خلاصه پس از مراسم عروسی ،

عروس و داماد وارد حجله میشوند و.... 

چند دقیقه از زفاف که میگذرد پسرک احساس تشنگی میکند .

گربه ای در اتاق وجود داشته از او میخواهد که آب بیاورد.

چند بار تکرار میکند که ای گربه برو و برای من آب بیاور.

گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد

تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه

جدا میکند. سپس رو یه دختر میکند و میگوید برو آب بیار....

[ ۱۳٩٢/٩/٢٢ ] [ ٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 37) ]


وقتی شوهر از اندام زنش تعریف کند!! (طنز)

مرد: عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده!

زن: از اولشم هیکلم قشنـــــــــــــــگ بووووووود!

مرد: اون که ۱۰۰%… هیکلت همیشه قشنگ بود. اصلاً من هیکلت رو

روز اول دیدم خیلی خوشم اومد!

زن: یعنی به خاطر هیکلم، فقط با من ازدواج کردی ؟ خیلی

هیــــــــــــزی!

مرد: نه عزیزم، عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شد. هیکلت

واسم مهم نبود!

زن: یعنی چی؟! پس این همه ورزش میرم، برای کی میرم برا عمم؟!

هیکلم برات مهم نیست؟!!

مرد: عزیزم، موقع دوست شدن مهم نبود، الان که هست!

زن: یعنی الان میرم ورزش، برات بی اهمیت میشم؟!

مرد: فدات شم، قربونت بشم، همه چیزت، تمام وجودت، همه

خصوصیاتت، برام مهمه!

زن : یعنی باید همه خصوصیات خوب رو داشته باشم که دوستم داشته

باشی؟ خیلی نامردی… چیه پای کسی درمیونه؟؟!!

مرد: بابا، جان مادرت بیخیال شو، چه غلطی کردیم تعریف تو کردیماااا؟؟!!

زن: دیدی… دیدی… پس از اول درست حدس زدم که یه ریگی تو کفشته

که داری ازم تعریف می کنی؟! برو از جلو چشام دور شو… یه چند

ساعت نمی خوام قیافتو ببینم…

[ ۱۳٩٢/٩/٢٢ ] [ ٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 22) ]


دختر کوچک و آقای دکتر...

 

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت:

در را شکستی !

بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای

که خیلی پریشان بود ،

به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !

و در حالی که نفس نفس میزد

ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید !

مادرم خیلی مریض است . دکتر

گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من

برای ویزیت به خانه کسی نمیروم

. دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.

اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر

شد . دل دکتر

به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ،

جایی که مادر بیمارش در

رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه

و توانست با آمپول

و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد .

او تمام شب را بر بالین

زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .

زن به سختی

چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری

که کرده بود تشکر کرد .

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی .

اگر او نبود حتما میمردی !

مادر با تعجب گفت :

ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته !

و به عکس بالای تختش اشاره کرد .

پاهای دکتر از دیدن عکس روی

دیوار سست شد . این همان دختر بود !

یک فرشته کوچک و زیبا ….. !

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 47) ]


دو راهب و یک دختر زیبا...

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.


لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.


از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست

هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.



سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک

ساحل پائین گذاشت .


راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ”

مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی

که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس

دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین

رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ،

اما دیگر تحملش طاق شد


و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا

هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 16) ]


دختر و درخت...

دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم

به راه کسی بود.

روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود.

روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی

همراهشان نمی آمد.



روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان ماه و سال

می شدند و می آمدند

اما کسی را با خود نمی آوردند.

دختران دیگر اما غمزه، دختران دیگر خنده های پوشیده، دختران

نازو دلشوره،

دختران حلقه، دختران آیینه و شمعدان دختران رقصان،دختران

پای کوبان،

دختران زنان شدند و زنان مادران


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 17) ]


هدیه فارغ التحصیلی...

 

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین

اسپرت زیبایی، پشت

شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته

دل آرزو می کرد

که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که

برای هدیه فارغ

التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی

خرید آن را دارد.

بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه

خصوصی اش فراخواند و

به او گفت:…

 

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را

بیش از هر کس

دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر،

کنجکاو ولی نا امید،

جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده

بود، یافت. با

عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که

داری، یک انجیل به

من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

 

سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی

داشت و خانواده ای

فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و

باید سری به او

بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی

بکند، تلگرامی به

دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام

اموال خود را به

او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور

رسیدگی نماید.

هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.

اوراق و کاغذهای

مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را

باز یافت. در

حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید

یک ماشین را

پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه

که ماشین مورد

نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی

اش بود و روی آن

نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

[ ۱۳٩٢/٩/۱۳ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 24) ]


انسان بزرگ...

 

 

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی

پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب

مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود

پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت

که زنی به وی نزدیک می شود

زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید

که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است

و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست

دو ونسنزو تحت تاثیر حرف های زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود

و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود

که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک

می شود و می گوید :

هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند

که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید

می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است

او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد بلکه ازدواج هم نکرده

او شما را فریب داده دوست عزیز

دو ونسزو می پرسد : منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه

ای در میان نبوده است؟

بله کاملا همینطور است

دو ونسزو می گوید : در این هفته، ای بهترین خبری است که شنیدم

[ ۱۳٩٢/٩/۱٢ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 11) ]


دقت عمل و رقت عمل...

 

در اولین ساعت درس کلاس تشریح و کالبد شکافی‌ دانشکده پزشکی‌

یزد استاد به دانشجویان سال اول میگوید:

به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده و الان رسما دانشجوی

پزشکی‌ هستید. ولی‌ برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن هم باید

"دقت عمل" داشته باشید و هم "رقت عمل".

همه شما باید این کار که من الان می‌کنم را انجام بدهید اگر نه به درد

این رشته نمی خورید و اخراج هستید!! سپس یک جسد وارد کلاس

می‌کند و ناگهان انگشتش را تا ته در ماتحت جسد فرو می‌کند می

گذارد توی دهانش و می مکد.


و می گوید حالا شما هم باید همین کار را بکنید!!

دانشجوها شوکه می شوند و اعتراض می کنند ولی‌ استاد می گوید الا

و بلا باید بکنید وگرنه اخراج هستید.


چند تا دخترها غش می کنند،

پسرها بالا می اورند، ولی‌ با هر بدبختی

هست همه دانشجوها آخرش انگشت در ماتحت جسد می کنند و

می گذارند در دهنشان و می مکند


استاد میگوید:

هان. شما همه رقت عمل تان خوب بود ولی‌ دقت عمل نداشتید. شما

همگی‌ انگشت اشاره را در ماتحت کردید و مکیدید ولی‌ من انگشت

اشاره را در ماتحت کردم و انگشت وسط را مکیدم. سعی‌ کنید بیشتر

دقت کنید.

[ ۱۳٩٢/٩/۸ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 28) ]


دو خلبان نابینا...

دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر

خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند،در حالی که یکی از آنها عصایی

سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما

حرکت می کرد.


زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران

فضا را پر کرد.


اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی

خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران

خواستند کمربندهای خود را ببندند.


در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع

شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط

یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.


اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و

کم کم سرعت گرفت.


هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با

سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود.


هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه

دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.


اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام

آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.


در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید :

باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ

زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه

[ ۱۳٩٢/٩/۸ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 21) ]


یک کارگر معمولی...

هیچ وقت عادت نداشته ام و ندارم موقعی که ۲ نفر با هم گپ می زنند،

گوش بایستم، ولی یک شب که دیروقت به خانه آمدم و داشتم از حیاط

رد می شدم، به طور اتفاقی صدای گفت و گوی همسرم و کوچک ترین

پسرم را شنیدم.

پسرم کف آشپزخانه نشسته بود و همسرم داشت با او صحبت می

کرد. من آرام ایستادم و از پشت پرده به حرف های آنها گوش دادم.

ظاهراً چند تا از بچه ها در مورد شغل پدرشان لاف زده و گفته بودند که

آنها از مدیران اجرایی بزرگ هستند و بعد از باب من پرسیده بودند که

پدرت چه کاره است،

باب درحالی که سعی کرده بود نگاهش به نگاه آنها نیفتد،

زیر لب گفته بود:

«پدرم فقط یک کارگر معمولی است.»


همسر خوب من منتظر مانده بود تا آنها بروند و بعد درحالی که گونه

خیس پسرش را می بوسید، گفت:

«پسرم، حرفی هست که باید به تو بزنم.

تو گفتی که پدرت یک کارگر معمولی است و درست هم گفتی

، ولی شک دارم که واقعاً بدانی کارگر معمولی چه جور کسی است،

برای همین برایت توضیح می دهم.

در همه صنایع سنگینی که هر روز در این کشور به راه می افتند....

در همه مغازه ها، در کامیون هایی که بارهای ما را این طرف و آن طرف

می برند..........

هر جا که می بینی خانه ای ساخته می شود.........

هر جا که خطوط برق را می بینی و خانه های روشن و گرم،

یادت نرود که کارگرها و متخحصصین معمولی این کارهای بزرگ را انجام

می دهند!درست است که مدیران میزهای قشنگ دارند و در تمام طول

روز، پاکیزه هستند.

این درست است که آنها پروژه های عظیم را طراحی می کنند.....ولی

برای آن که رؤیاهای آنها جامه حقیقت به خود بپوشند.........


پسرم فراموش نکن که باید کارگرهای معمولی و متخصصین دست به

کار شوند! اگر همه رؤسا، کارشان را ترک کنند و برای یک سال برنگردند،

چرخ های کارخانه ها همچنان می گردد، اما اگر کسانی مثل پدر تو سر

کارش نروند، کارخانه ها از کار می افتند. این قدرت زحمتکشان است.

کارگرهای معمولی هستند که کارهای بزرگ را انجام می دهند.»

من بغضی را که در گلو داشتم، فرو بردم، سرفه ای کردم و وارد اتاق

شدم. چشم های پسر من از شادی برق می زدند.

او با دیدن من از جا پرید و بغلم کرد و گفت:

«پدر! به این که پسر تو هستم، افتخار می کنم، چون تو یکی از آن آدم

های مخصوصی هستی که کارهای بزرگ را انجام می دهند».

از کتاب نغمه عشق

[ ۱۳٩٢/٩/۸ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 28) ]


جور دیگری باید دید...

زن و شوهر جوونی به محله ی جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردن.


روز اول در حالِ خوردن صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اشون رخت

شسته و داره آویزون میکنه که خشک بشن،یکم نگاه کردو گفت:

«لباساشو!دلش خوشه رخت شسته! اصلا بلد نیست چجوری باید رخت

بشوره! خدا به دادم برسه با این همسایه ی هپلی! تو باید خدا رو شکر

کنی که زن تمیزی مثل من داری!»

همسرش نگاهی کرد ولی چیزی نگفت! اونروز گذشت!


ولی هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌ ش رو برای خشک شدن

آویزون می‌کرد


زن جوون همون حرفها رو تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد...


یه روز از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش

گفت:

«خدا رو شکر زنِ شلخته بالاخره یاد گرفته چطوری لباس بشوره! موندم

که کی بهش طرز درست لباس شستن رو یاد داده!»

شوهر جواب داد:

«من امروز صبح زود بیدار شدم و شیشه های پنجره‌هامونو تمیز کردم!»

[ ۱۳٩٢/٩/۸ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 15) ]


مرد خسته آمریکایی...

من یک آمریکایی هستم.مدتها بود با خودم فکر میکردم که چرا انقدر خسته ام؟؟؟


تا اینکه دیروز علت خستگی ام را فهمیدم!!!!!!!


الان میدانم که به خاطر کار زیاد خسته شده ام.میدانید چرا؟؟


برایتان توضیح میدهم:

جمعیت کشور من ۲۷۳ میلیون نفر است که ۱۴۰ میلیون نفرشان بازنشسته شده اند.با

این حساب یعنی ۱۳۳ میلیون نفر مشغول به کارند.از این تعداد ۸۵ میلیون نفر در مدارس

و دانشگاهها درس میخوانند و این یعنی ۴۸ میلیون نفر کار میکنند.


در چنین شرایطی ۲۹ میلیون نفر در سازمانها و اداره های فدرال-مراکز دولتی-کار میکنند

که اصولا در این ادارات هیچکس کار نمیکند!!!

میماند ۱۹ میلیون نفر که از این تعداد ۲ میلیون و ۸۰۰ هزار نفر راهی عراق شده اند تا

صدام را بکشند!!!


میماند ۱۶ میلیون و ۲۰۰ هزار نفر که ۱۴ میلیون و ۸۰۰ هزار نفرشان کارگر هستند و

ربطی به من که کارمندم ندارند!!!


به این ترتیب یک میلیون و۴۰۰ هزار نفر باقی مانده اند که از این تعداد ۱۸۸ هزار نفر در

بیمارستانهاو مراکز درمانی بستری هستند،یک میلیون و۲۱۲ هزار نفر برای کار باقی

میماند که بر اساس آمار وزارت کشور،یک میلیون و ۲۱۱ هزار و ۹۹۹ نفر هم در زندانها به

سر میبرند،پس فقط یک نفر باقی میماند که آن یک نفر هم من هستم...

آری،همه کارهای کشور بر دوش من است و به همین خاطر خیلی خسته ام!!!!!!!!!!!!


"از یادداشت های روزانه یک دیوانه"

[ ۱۳٩٢/٩/٦ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 18) ]


وصیت اسکندر مقدونی...

الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار،

در حال بازگشت به وطن خود بود.


در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.


با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر

تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است.


او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:

من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد.


اما سه خواسته دارم ، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.


فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از

آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند.

الکساندر گفت:

اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.

ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا،

نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود.

سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.

مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند.


اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت.


فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت :


پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما

بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟


در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:


من می خواهم دنیا را آکاه سازم از سه درسی که یاد گرفته ام.

می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند

هیچ کس را واقعاً شفا دهد.


آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند.


بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.

دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این

پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید

مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.

و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد،

می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این

دنیا را ترک می کنم ...

[ ۱۳٩٢/٩/٦ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 10) ]


شاگرد عاشق...

 

استاد: وقتی بزرگ شوی چه میکنی؟

شاگرد: عروسی

استاد: نخیر منظورم اینست که چکاره میشوی؟

شاگرد: داماد

استاد: منظورم اینست وقتی بزرگ شوی چه میکنی؟

شاگرد: زن میگیرم

استاد: احمق، وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چه میکنی؟

شاگرد: عروس میارم

استاد:  لعنتی، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهند؟

شاگرد : نوه

[ ۱۳٩٢/٩/٤ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 50) ]


شماره تلفن ناشناس...

 

 

ناشناس : سلام خوشگله ،دوست پسر داری ؟


دختر :بله ،شما؟


ناشناس : من داداشتم ،صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم !!


شماره ناشناس بعدی :


ناشناس : دوست پسر داری؟


دختر : نه نه اصلا


ناشناس : من دوست پسرتم ... واقعا که ...


دختر : عزیزم به خدا فکر کردم که تو داداشمی !!!


ناشناس : خوب داداشتم دیگه ،صبر کن خونه برسم من میدونم و تو....!

[ ۱۳٩٢/٩/٤ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 22) ]


کلاه فروش و میمون ها...

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت،تصمیم گرفت زیر درخت

مدتی استراحت کند،لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.


وقتی بیدار شدمتوجه شد که کلاه ها نیست بالای سرش را نگاه کرد 

تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.


فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را

خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند او کلاه را ازسرش برداشت

و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.

به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد

میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع

کرد و روانه شهر شد.


سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای

نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد

چگونه برخورد کند.

یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و

همان قضیه برایش اتفاق افتاد او شروع به خاراندن سرش کرد  میمون

ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار

را کردند نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را

نکردند.

یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در

گوشی محکمی به او زد و گفت :

فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.

[ ۱۳٩٢/٩/۳ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 10) ]


ارزش زندگی...

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا

در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر


خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند و اگر

غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد.


ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی

پسرک را به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت.


بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند.

پسر بچه رو به مرد کرد و گفت:

«از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم»

مرد در جواب گفت:

«احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که

زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»

[ ۱۳٩٢/٩/۳ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 12) ]


موضوع انشاء....ازدواج را توصیف کنید..خخخخخخخخخخخخخخخ

پیش بابایی می روم و از او می پرسم:

«ازدواج چیست؟»،

بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید:

«این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده،

از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!»،

متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم،

بابایی می پرسد:

«خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!»،

در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است می گویم:

«بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟!»،


بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید:

«نخیر! از اونجایی که من سلطان خانه هستم و توی یکی از داستان ها

شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو می کرد و ابتدا می کشید و

سپس تحقیقات می کرد،

در نتیجه من همین روال را ادامه خواهم ...»

 


ادامه مطلب

[ ۱۳٩٢/٩/۱ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 16) ]


خرگوش مثبت اندیش...

خرگوش می‌ره تو جنگل روباه رو می‌بینه که داره تریاک می کشه، 

می‌گه آقا روباهه این چه کاریه؟! پاشو بدوییم... شاد باشیم!     

می رن تا می رسن به گرگه. می بینن داره حشیش می کشه،

خرگوش می گه آقا گرگه این چه کاریه؟! پاشو شاد باشیم! بدوییم!

گرگم پا می شه می رن 3 تایی می رسن به شیره، می بینن داره

تزریق می کنه.


خرگوش می گه آقا شیره این چه کاریه؟! پاشو بدوییم... ورزش کنیم...

شاد باشیم! شیره می پره می‌خورش!


گرگ و روباه می گن چرا خوردیش؟! این که حرف بدی نزد!

شیره می گه: نه بابا! این پدرسگ هر روز یه قرص اکـس می زنه میاد

مارو دور جنگل میدوونه!

[ ۱۳٩٢/٩/۱ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 22) ]


نامه به آقای ایرانسل...


سلام آقای ایرانسل!

نوکرتم داداش!

یه چندتا خواهش ازت دارم. جون نَنَت عمل کن بهشون...

من تو مسابقه شرکت نمی کنم! به جون مامانم adsl دارم!

صبح به صبح، ساعت ٧ منو با اس ام اس فروش ویژه بیدار نکن...

شارژه جایزت بخوره تو سرت 1000000 تومان شارژ کنم 100تومن داخل

شبکه هدیه بدی!

موبایل بانک هم نمیخوام!

اینقدر واسه هر چی زرت و زرت و وقت و بی وقت تبریک نگو!

نکن برادره من! نکن پدره من! دِ نکن لعنتی! دِ دهن منو باز نکن آخه...

من تا حالا از شما پیشواز گرفتم؟ بابام گرفته؟ داییم گرفته؟؟؟؟ کی

گرفته؟؟

آخه چی میخواااای از جون من لعنتی که که میگی آهنگ های پیشواز

داغ امروز اینا هستن.

آخه یکی نیست درد منو بشنوه؟؟؟

[ ۱۳٩٢/٩/۱ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 18) ]


خوب،بد،زشت...

یه  روز صبح یه مریض به دکتر جراح مراجعه میکنه و از کمر درد شدید

شکایت میکنه .


دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد

گرفتی؟


مریض پاسخ میده:

«من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و

وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد

اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده!!


دربالکن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا

ندیدم. وقتی پایین را نگاه کردم،


یه مرد را دیدم که میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.»

من یخچال را که روی بالکن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!


دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچاله.


مریض بعدی دکتر بهش میگه :

به نظر میرسید که تصادف بدی با یک ماشین داشته.مریض قبلیِ من بد

حال به نظر میرسید، ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره!بگو ببینم

چه اتفاقی برات افتاده؟

مریض پاسخ میده:

 «باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود

ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم

نزدیک بود دیر کنم من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم

داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیکنید؛ولی یهو یه یخچال از

بالا افتاد روی سر من!»

وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه که حا از دو مریض قبلی وخیمتره.


دکتره در حالی که شوکه شده بوده دوباره میپرسه :

«از کدوم جهنمی فرار کردی؟!»

خب، راستش توی یه یخچال بودم که یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم

پرتاب کرد!

[ ۱۳٩٢/۸/۳٠ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 18) ]


کباب...

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از

شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم

اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود

که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند

من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست

به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که

به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده

تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.

شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی

کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب

های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه

 

می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در

عذاب نباشند.


قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت

اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در

چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او

را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.

مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی!

کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه

کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از

پدرشان داشته باشند.

او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب

فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما

چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب

درست می کنم.

این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان

خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم.

اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم

رسید.


یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ

خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز

جدا کند.


به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی

پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان

مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ

کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از

دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم

گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم

که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.


قاضی شورای حل اختلاف در حالی که

بغض گلویش را می فشرد ادامه داد:

وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی

اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که

مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از

شکایتم گذشتم.

[ ۱۳٩٢/۸/۳٠ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 25) ]


لطفا دست منو بگیر!!!

دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن.

پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت :

«عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.»

دختر کوچیک گفت :

نه بابا، تو دستِ منو بگیر.. پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:

چه فرقی میکنه ؟؟؟ !!!

دخترک جواب داد:

«اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته،امکانش هست که

من دستت را ول کنم.

اما اگه تو دست منو بگیری،من با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که

بیفته،هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»

[ ۱۳٩٢/۸/۳٠ ] [ ٩:٠٦ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 7) ]


مدیر و منشی...

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت

کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری,

کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت

کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ

میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام


پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر

روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه

مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم

میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که

متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته

بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم

برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه

برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...

[ ۱۳٩٢/۸/۳٠ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 18) ]


اجازه!

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت

:ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

 

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل

آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و

عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود،

او را به دیوار کوفت و فریاد زد

 

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ...

گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...

 

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود

و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

 

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین،

دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم

حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول

کنین، از خیرش گذشتم

 

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را

قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات ( 37) ]


داستان استجابت دعای یک زوج جوان

 زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت

در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند

مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش

شهرشون رفتند.

 

پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج

گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و

به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به

شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی

به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

 

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که

کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز

با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد.

اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول

می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.

 

15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز

تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که

15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا

بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی

که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در

آورد.

 

صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال

شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب

فرزند شده اند.

 

وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول

همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون

شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.

 

کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به

من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.

 

زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم

ترک کرد.

 

کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟

 

 

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 16:38 ] [ مهدی صمدی ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،